کماندار
بي وفايي از رهي بر ما رسيد بانگاهي بر دلم تيري رهيد
شد دلم زخمي ز تير ناب او من نيافتم هيچ مرهم باب او
رفتم من سوي طبيب بهر دوا گفت درماني نيابي نزد ما
گفت رو سوي شكارچي دلت اوخودش باشد بجاي مرهمت
رفتم و حلقه به درها كوفتم هردمي در رنج هجران سوختم
ناگهان سقايي در ره يافتم بهر او من چكه آبي خواستم
يار من آبي به دست من بداد آتش هجر از وجود من فتاد
شد چشانش ازبرايم مرهمي شد كماندار دلم در هر دمي
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۰۲/۰۳ ساعت 10:32 توسط رها
|
رهایی آرزوی من است